|
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیک تر تو از تو به من نزدیک تر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک عهد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هرجای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هرجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من + نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 12:20 توسط مينا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 11:42 توسط مينا |
نمی میرم اگر روزی به چشمت خار بنشیند نمی میرم اگر قلبت درون غصه بنشیند از بس قشنگه حیفم اومد ازش بگذرم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 11:55 توسط مينا |
اشکان جونم- امیر دلاوری- علی رام- امیر زند و مهدی پاکدل + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 7:18 توسط مينا |
دوباره دلم هواتو کرده یه چند وقتی بود که با خودم کنار اومده بودم و دیگه بهت فکر نمی کردم ولی دوباره........... چکار کنم هر کاری می کنم بازم تو جلوی چشامی اشکانم می دونم بهت نمی رسم ولی همین که میام برات حرفای دلمو می ذارم دلم خوشه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 8:8 توسط مينا |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 9:9 توسط مينا |
سکوتم نشانه ای است از زخمهايی که بر لب دارم. می خواهم فرياد بزنم. نمی توانم. می خواهم نامت را بی دليل فرياد بزنم... دیگر نمی توانم بی تو بودن را باور کنم ولی بخاطر تو نفس می کشم و باز هم... با تشکر از وبلاگ تيکههاي کاغذ + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 8:59 توسط مينا |
بازم دلم گرفته همش با خودم ميگم، تا کي؟ ولي باورش يه کمي برام سخته و اونم اينه که صبر کن يه روزي دل تنگيها تموم ميشه و ... خيلي ميخام از خوبيات بگم ولي ميترسم چشاي بد طاقت اون رو نداشته باشن پس بازم صبر ميکنم کارات قشنگ، رفتارت صميمي، صورتت مهربون و شاد و... + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 15:45 توسط مينا |
دووووووووووست دارم ميدوني چرا؟ چون هميشه تو دلمي مييييييييييييييييييييييييييخامت + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 12:48 توسط مينا |
اینم چندتا از کارای قشنگ اشکان * خيلی دور، خيلی نزديك نظر خود اشکان در مورد بازی های زیادش که بازم تواضع به خرج داده و این طوری حرف زده : يكي از دوستاي من خيلي حرف قشنگي ميزنه و ميگه:ممكنه يك نفر هرشب تو تلويزيون دمپايي تبليغ كنه ولي چون مردم هرشب مي بيننش ميشناسنش.به نظرصرف ديده شدن مهم نيست و اين مهمه كه بتوني كار خوب بكني.كما اينكه ما الان كلي آرتيست داريم كه نمي شناسيمشون. + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 12:29 توسط مينا |
|
| ||||||